تبليغاتX
قلیاقل

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

سوغات - داستان طنز

تمام فکر و ذکرم به مصاحبه ام بود که خوب انجام شده یا نی؟

به یکی از ادارات غیر دولتی عریضه ( سی وی ) داده بوم و در جمع انتخاب شوندگان مرحله اول نامم بر آمده بود و بقول خود شان شارت لیست شده بودم. برای امتحان تقریری فرا خوانده بودندم که در آن به بیشتر از هشتاد پرسش پاسخ داده بودم، به این امید که در آن اداره استخدام شده، هم کاری بیابم و هم از درک عاید دالری اش، قرض های انبار شده دو سه سال بیکاری ام را ادا کنم.

کارش از توانم پوره بود. مهارت و علمیت خاصی نمی خواست، باز هم تردید داشتم که در جواب های سیاسی مخالف اراده صاحبان اداره چیزی نگفته باشم. نگرانی ام بیشتر از این بود که نفهمیده بودم که آنها از مخالفان اند یا موافقان؟ چپی هستند یا راستی؟

.........

خانم برقع پوش که از رفتار دو همنوعش خوش نبود، به آنها اعتراض کرد. صدایش بلند بود و کاملا شنیده می شد:" مه از زیر چادر هم بولانی خورده می تانم. مه رای دان  خوده پیدا کده می تانوم."

صدای دختران جوان هم بلند تر شده می رفت:" خواهر جان! چرا خوده زیر ازی سبیلی پوت می کنی؟"


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 15:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

فاميلي كه بكام مرگ رفت!

این داستان را نیلاب نصیری نوشته است.

شب شده بود .صداي انفجار راكتها هنوز هم بگوش ميرسيد و همه به زير زميني هاي منازل شان پناه برده بودند.

 مادرجميله كه ساعاتي خاموش مانده بود به يكباره گي برخاست . از زير زميني منزل همسايه بيرون شد و نا خود آگاه بسوي خانه اش براه افتاد. مادر محمود و زنان ديگر خواستند،مانع اش شوند. اما زن با يك حركت همه را دور پرتاب نموده والفاظي گفت كه جز خودش معني آنرا كسي نمیدانست. او گاهي ميخنديد و گاهي گريه ميكرد و همانطورگريان و خندان به خانه رفت. نام اولاد هايش را صدا ميزد و ناله ميكرد. بعد از آن مردم متيقن شدند كه او ديوانه شده و اعصابش را از دست داده است.هر طرف دلش ميخواست ميرفت و هر چه دلش ميخواست انجام ميداد .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 15:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آذر 1385

خط های بی خط کش

ریحانه همچنان آرام آرام قدم به پیش می گذاشت و بچه سه ساله اش از دنبالش در حرکت بود. گاه دستش را از دامن یا گوشه چادر مادرش می گرفت تا در میان برف نلخشد.

او می خواست هر قسم شده یک سال را در خانه شوهر صبر کند، ولی بچه اندرهایش بودنش را تحمل کرده نمی توانستند و به هر بهانه ای او را لت و کوب می کردند. آخر مجبور شد تا راه خانه پدر را در پیش بگیرد.

از آینده اش تشویش داشت. خانه پدرش کی می توانست جای آرام بخش برایش باشد. خانه پدر برای دختر تا زمانی خانه است که لباس عروسی پوشیده از آن خانه بیرون نشده باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 10:45 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم آذر 1385

وقتی احساس ها زنده می شود !!

به نشانه همدردی با عزیزانی که در بادغیس و .. کشتی زندگی شان به گل نشست.

خواندن خبر برایم مشکل شده بود. خط را گم کرده بودم. تصویر هایی از بادغیس روی کاغذ خبرم آمده بود. اینجا بادغیس بود. کشاکشی چون قیامت. راه نجات برای بسیاری مسدود شده بود. صدای فریاد پیرزنی به گوش می آمد که به حیث تنها بازمانده خانواده اش، بر جای خالی خانه خود می دید و بر سرنوشت خود می گیریست. سیل خانه اش را برده و جایش را نیز گم کرده بود.

صدای طفلی که به سرگردانی ناله می کرد و .......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 10:46 |  لینک ثابت   •