سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
مرگ بهتر از برگشت. ----- داستانی از نیلاب نصیری
مرگ بهتر از برگشت.
لحظاتی خیره خیره به چشمانم دید و بعد آرام شروع کرد: " پانزده سال پیش از امروز پدرم مرا با مردی از آشنایانش عروسی کرد و خودش چندی بعد داعی اجل را لبیک گفت. مادرم تا دیروقت ها با وجودیکه ازمرض سل رنج میبرد، زنده بود و سرانجام او نیز تنهایم گذاشت. من که یگانه دختر شان بودم، کاملاً تنها شدم. کسی را جز شوهر و دو طفلم نداشتم؛ دل به آنان بسته بودم و همه هستی ام آنان را می دانستم؛ اما نمی دانم چرا همواره انسانها در پی آزار و اذیت یکدیگر بوده و آرامش همجنسان شان را سلب میکنند؟
ادامه مطلب
سه شنبه دهم بهمن 1385
تارهای موی نذری
تارهای موی نذری - قسمت سوم
این کار برایش چند بار تکرار شده بود. و او از چین های پیشانی اش نفرت داشت.
دو هفته با آیینه قهر کرده بود. به رویش نظر نمی انداخت. بعد از دو هفته که باز آیینه را بدست گرفته بود، به نظرش رسیده بود که چین های پیشانی اش مانند دره مرگ به طرز وحشتناکی دهانش را باز تر کرده.
برادر زاده اش کاسه خالی را پس آورد . ازش خواست که دوباره نان جور کند.
برای مهمانش قروتی ( قروت و روغن) تیار کرده بود. سه نفر یک کاسه را خلاص کرده بودند و دوباره ضرورت به جور کردن قروتی شده بود. دیگ دوغ بر روی قوغ جوش می خورد. نان هم تیار بود و میده کردنش فقط دو دقیقه وقت را می گرفت. روغن هم جرق جرق در پاتیلچه جوش می خورد.
نیکبخت مثل برق کاسه را تا نیمه نان کرده بدست برادر زاده اش داد. کاسه را عمدا پر نکرد. نخواست که به مهمان پدرش بی سررشته بودنش را نشان دهد.
این کار برایش لذت زیادی بخشید. دستپختش باب ذایقه مهمان پدرش بود. از یک کاسه سیر نکرده بودند.
وقتی دروازه را پشت سر برادر زاده اش بسته کرد، به نزدیک دروازه نشست تا شاید تعریف دست پختش را از زبان مهمان پدرش بشنود.
انتظارش بی فایده شد. چیزی نشنید، نومیدانه به پیش دیوار برگشت و به آن تکیه داد. سر را به تندور برد و دیگ دوغ و پاتیلچه روغن را از روی قوغ برداشت.
سرش را شور داد تا موهای روی پیشانی اش یک طرفه شود. چوتی های مویش از روی شانه اش به پیش رویش افتادند و به داخل تندور آویزان شدند. چوتی های مویش را دوباره به پشت گردنش انداخت. موهایش را به دو چوتی تقسیم کرده بافته بود. دستی بر روی موهای پیشانی خود کشید و آن را به سمت راست، دور داد.
به نظرش آمد که بیخ موهایش خارش گرفته است. از این حس وحشت کرد. از خاریدن بیخ موهایش می ترسید. سالها پیش از مادرش پرسیده بود، چرا سرت را زیاد می خاری؟ جواب شنیده بود که موهای سرم سفید می شود. هر وقت که موی آدم سفید شود، بیخ موهایش زیاد می خارد.
از دیدن موی سفید بر سرش ترس داشت. اگر موهای سرش سفید می شدند، دیگر کسی به خواستگاری اش نمی آمد.
هر تار موی سفید که به سرش اضافه می شد، دلشوره اش را زیاد تر می کرد. از رنگ سفید نفرت پیدا کرده بود.
بسیار خورد بود که یک تار موی سفید در میان موی های سرش پیدا شده بود. آن را بسیار دوست داشت. مادرش برش گفته بود که آن تار موی، نذری است. در میان انبوه موهای سیاه و براقش، یک تار موی سفید، از دور روشن و برجسته معلوم می شد. از دیدن آن لذت می برد و به آن فخر می کرد. مادرش گفته بود هر دختر یا بچه که تار موی نذری به سر خود داشته باشد، زندگی اش با برکت است.
از جوره شدن آن نفرت داشت. برای اولین بار که شنید، تار موی نذری اش جوره شده، یک روز تا شب گریست. غصه می کرد که تار مویش در خانه پدرش سفید شده است. ترسش از این بود که مردم او را ترشیده و گنده نگویند.
دو سه سال تیر شده بود که یک روز مویش را پیش دختر ماما اندرش برده بود، تا چوتی کند. وقت بافتن مویش برش گفته بود." اینه نیکبخت جان ده بین موهای تو هم تارهای سفید پیدا شدس."
او جواب داده بود که از طفلی ده سرش بوده و موی نذری است. دختر ماما اندرش گفته بود ." خی بسیار بخت آور خاد بودی که ده دو شاخ سرت، تارای موی نذری داری!"
چیزی به جوابش نگفته بود. وقتی به خانه اش برگشت، به آیینه نگاه کرد، دختر ماما اندرش راست گفته بود. در شاخ چپ سرش هم یک تار موی سفید پیدا شده بود.
شب هم راحت بخواب نمی رفت، موهایش سیخ شده بودند و بیخ موهایش می خارید. دست به موهایش می کشید، موهایش درشت شده بودند. فکر می کرد، موهایش مثل برف سفید شده اند.
.....
مادرش همچنانکه در آن سوی تندور نشسته بود، از دستپخت دخترش تعریف کرد." بچیم هیچ وقت طلبکارایت سر دست پختیت گپ نزده، خدا پدرت را انصاف بته که قد شان زیاد .........."
نیکبخت چیزی به جواب مادر نگفت. نخواست قلب مادرش را برنجاند. هرچه باشد، پدرش شوهر مادرش بود و مادرش از بدگفتنش خوش نمی شد. صرف گفت:" خوب مادر جان، هرچه قسمت باشد!"
مادر به جوابش گفت:" خدا دل پدرت ره نرم کنه که روزی خوده ده گله تو ..........، از بابت امی اس که مهمانا میاین، پشت گوش خوده خارشت کرده پس می رن."
دسترخوان جمع شده بود. برادر زاده اش، قاب و کاسه و نمکدان و گیلاس های آب را یکی پس از دیگری به دهلیز آورد. دسترخوان شالی را که آورد، نیکبخت آفتابه را از آب نیم گرم پر کرده برش داد و دستمالدست را نیز روی شانه اش انداخت.
چشمانش باز به کفش های جوره شده مهمان پدرش افتاد. کفش ها را با خود آشنا می دید. چندین سال بود که ازین قسم کفش ها در کفشکن خانه پدرش جوره می شدند و بی سرانجام می رفتند.
گیلاس های چای را یک بار دیگر صافی کرد. گیلاس ها بل بل به سویش لبخند می زدند. کاش گیلاس ها زبان می داشتند تا پیغام دلش را هم به پدرش می گفتند و هم به مهمانش می رساندند.
برادر زاده اش پتنوس چای را نیز به خانه برد. نیکبخت دروازه را قایم بسته نکرد. از درز دروازه دزدانه به خانه نگاه کرد. چز پتنوس خالی چیزی به چشمش نخورد. مهمان پدرش را دیده نتوانست. کمی از قسمت پشت برادر زاده اش نیز به چشمش خورد که شور می خورد. گوشش را تیز تر کرد. برادر زاده اش به پیاله یکی چای می ریخت صدای شرس شرس چای به گوشش می رسید.
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
قطره های اشک
قطره های اشک به روی و رخساره شیفتگان حق و حقیقت جاری است.
فرا رسیدن این ماه بزرگ و یاد و خاطره جان نثاری های بی نظیر قهرمانان حق و آزادی و عدالت و سر بلندی در کربلا که در عاشورای محرم سال ۶۱ هجری این تاریخ را آفریدند گرامی باد.
بیاد آن مظلومیت ها اشک می ریزم و به ثمره آن افتخار
