سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
سال نو مبارک
فرا رسیدن سال نو را به یکایک تان تبریک می گویم. سالی گذشت و سالی از راه رسید. معمولا در پایان هر سال مردم یک بار نگاه عمیقی به عقب می اندازند و می بینند که چه کرده اند و چه نکرده اند و چه باید می کردند؟
آیا ما این کار را کرده ایم؟ آیا نگاهی به عقب انداخته ایم و سنجیده ایم که کرده ها و ناکرده های مان چیست و باید چه ها می کردیم؟
آیا پرسیده ایم چه کارهایی از دست ما در رفته اند و چه فرصت های خوبی که برای کار و دوستی داشته ایم اما انجام نیافته اند؟
سال همه تان خوش. با آرزوی اینکه همه به آرزوهای شان برسند و یا حد اقل به آنها نزدیک شوند.
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
چرا مجسمه های بودا تخریب شدند؟
دوستان عزیز سلام!
آنچه در پی آمده برگرفته از خاطرات " ملای کوهستان" است که دقیقا به تاریخ ۲۲ حوت سال ۱۳۷۹ نوشته شده است. چون حاکی احساسات یک ملای عزیز در مورد قضیه مربوط به این حادثه است بدون کم و کاست در اینجا آورده شده است.
چون آنزمان حاکمیت بدست طالبان بوده، احتمالا ملا نتوانسته صراحتا مخالفت خود را اظهار کند، بلکه در قالب طرحی سوال به آن اعتراض کرده است. واقعا چه دلیلی باعث شد که چنین سرمایه های ارزشمند تاریخی افغانستان از بین بروند؟
.
.
.
دو باره به طرف محل نوبت خود در مسجد مخالفين برگشتم تا در مجلس حمله خواني شركت نمايم و اندكي از داستان هاي جنگهاي مسلمين صدر اسلام را بشنوم. وقتي به مسجد رسيدم، ديدم حمله خواني شروع شده است. حمله خوان داستان فتح مكه معظمه توسط نبي اكرم و سپاه اسلام را مي خواند و توصيف مي كرد كه چگونه مسلمانان با فتح و ظفر و عزت و شكوه، به مكه وارد شده اند و سپاه اسلام، وقتي وارد شهر مكه شدند، خانهء خدا را زيارت كردند. بعد هم پيامبر اسلام، دستور شكست تمام بتهاي باطل جاي گرفته در خانهء خدا را صادر كرده و مسلمانان، خانهء خدا را از لوث وجود بت ها پاك كردند.
از قضا همينكه ما داستان هاي شكستن بتهاي موجود در مكه در دوران صدر اسلام را، از زبان حمله خوان گوش مي كرديم و از شنيدن آن لذت مي برديم، شب راديوها اعلام كردند كه بتهاي بزرگ دنيا كه در باميان افغانستان موقعيت يافته بودند، هم شكسته شده و تخريب گرديدند. و پس از قريب به دو هزار سال ايستاده گي در دل صخره هاي سخت باميان و مقاومت در برا بر انواع حوادث روزگار، موجوديت خويش را از دست دادند تا تعبير " البقاء مختص لله" حقيقت يابد.
البته در باره اهميت تاريخي و توريستي اين مجسمه ها و موقعيت و تاثير آن در تاريخ و تمدن و فرهنگ افغانستان هرگز نمي خواهم چيزي بنويسم؛ چون جزئي از شغل من نيست. زيرا فقط خاطراتي را كه به نوعي با شغل من ارتباط دارد، ياد داشت مي كنم.
اگرچه در شكستن يا نشكستن و سالم ماندن بت هاي باميان، جروبحث هاي زيادي صورت گرفت و خيلي ها مي خواستند بت ها سا لم بمانند و براي چارهءكاري كه مردم جذب و محو عظمت بت ها نگردند، پيشنهاد شده بود كه پيش روي بت ها را ديوار كرده بت ها را پنهان نمايند، ولي هيچ پيشنهادي از جانب حكومت قبول نگرديد و اين اتفاق افتاد و بت ها شكسته شده از ميان رفت و نابود گرديد. نميدانم اين يك ضايعهء ملي است يا يك افتخار ديني و مذهبي؟ بزرگتران تصميم گيرنده در وطن، خود شان بهتر درك مي كنند.
شب وقتي به خبرهاي راديو گوش مي دادم و يك محقق مي گفت كه از سرخ بت و خنك بت يا همان صلصال و شمامه كه در افغانستان موقعيت داشتند، در تاريخ به يعوق و يغوث تعبير گرديده و اين بت ها قدمت بسيار كهن تاريخي داشته اند. من نام يغوث و يعوق را در كودكي هم شنيده بودم و فكر مي كردم كه اين دو بت از بتهاي موجود در مكه بوده و در جريان فتح تاريخي مكه توسط مسلمانان از بين رفته اند. و اين جا بود كه فهميدم اديان دست ساز و دروغين و خدايان ساخته شده و باطل اگرچه در يك دوره، به اوج شهرت و قدرت و رواج و رسميت و اقتدار برسند، در تداوم تاريخ زندگي انسانها دوام نخواهند كرد؛ حتي اگر خدايان، جان سختي از جنس سنگ هم داشته باشند و تنها اديان الهي اند كه باقي مي مانند و از ميان همه اديان الهي، تنها دين مقدس اسلام است كه در پناه خداوند حتي از انحراف و تحريف دستورات و قوانين و اصول و فروع هم ايمن مي ماند. زيرا اسلام از سوي خود خداوند حمايت مي گردد و دست اقتدار بشر، هرگز به آن چيره گي و تسلط پيدا نمي كند.
اما نميدانم چرا وقتي داستان عمليه شكستن بت هاي مكه را گوش مي كردم، سخت لذت مي بردم ولي وقتيكه راديوها خبر انهدام بت هاي باميان را منتشر كردند، به شدت متأثر گرديدم و ناراحت شدم؟ روي علايق ملي بود يا مسئله ديگري در كار بود؟ من درك نكردم؛ ولي امشب راديوها خبر دادند كه بت هاي بزرگ صلصال و شمامه كه زماني در صخره هاي باميان برپا بوده و در ليست عجايب هفتگانهء جهان قرار داشتند، ديگر در باميان وجود ندارند.
هركسي كه تا كنون موفق شده بت هاي باميان را به حيث يكي از عجايب شاهكارهاي دست ساز بشر تماشا كند خوش به حالش و هر كسي هم كه نتوانسته اين بت ها را از نزديك ببيند، مي تواند عكس هاي اين دو مجسمه را به دست آورده و در صورت تمايل در آلبوم نگهداري كند.
امشب، راديوها خبري از اردوگاه مهاجرين افغان در پشاور پاكستان را هم منتشر كردند؛ راديوها گفتند كه تحت نظارت سازمان خيريه اي، يك كنفرانس براي بررسي مشكلات زنان افغان در پشاور و در يكي از اردوگاه هاي مهاجرين داير شده است. در آن كنفرانس به طوريكه گزارشگر راديو اشاره مي كرد، نكات بسيار رقت باري از اوضاع زنان افغانستان، بيان و بر رسي شده است كه بسيار غم انگيز مي باشد.
من نميدانم كه چرا تمام كنفرانس ها براي بررسي مشكلات داير مي گردند؛ ولي هيچ كنفرانسي براي حل مشكلات زنان افغان يا ديگر اقشار افغاني برگزار نمي شود؟ و يا هيچ نشستي براي پيشگيري از مشكلات زنان افغان و يا ديگر مردم اين كشور، صورت نمي گيرد؟ هرچه هست بررسي است. نظير كنفرانس هاي بررسي مشكلات زنان، بررسي مشكلات مهاجرين، بررسي مشكلات كم آبي، بررسي مشكلات قحطي، بررسي مشكلات جنگ در افغانستان و ... ولي يك كنفرانس هم براي حل اين همه مشكلات و معضلات، برگزار نشده و احتمالاً برگزار هم نمي شود.
من روزها كه بيكار مي مانم و از غم شاگردانم بيغم هستم، گاهگاهي از خود مي پرسم كه چرا مؤسسات خيريه بين المللي، براي آفت زده گان كمك مي كند ولي براي وقايه و پيش گيري از بلا و آفت اجتماعي و طبيعي و انساني پول خرج نمي كنند؟ اگرچه من فكر مي كنم كه اگر براي پيشگيري از مشكلي پول خرج شود، اثر بيشتر و خرج كمتر داشته باشد. خوب ما كه سياست مدار نيستيم، هوشياران و سياستمداران و جهانگردان بهتر مي فهمند، بهتر است از اين مقوله صرف نظر كرده به همان ملايي خود بچسپيم كه رعيت هايم كدام نكته و امتياز منفي برايم درست نكنند.
چهارشنبه دوم اسفند 1385
نان - طنز
نان:
برای من " نان " ( خوراک، بخصوص خوراک مفصل) همیشه یک معنی خاص داشته است. نان ( وقتی گاه گاهی نصیبم می شود) علاوه بر اینکه شکم اغلب خالی ام را پر می کند، تاثیرات دیگری نیز در من بوجود می آورد. احساس بعد از نان و پیش از نان در من قابل مقایسه نیست. وقتی گشنه هستم، رنگ و روی جهان یک رقم است و وقتی سیر می شوم، رنگ و روی جهان را به رنگ دیگر می بینم.
گاهی اتفاق افتاده که پیش از نان نسبت به یک چیز بد بین بوده ام، ولی نان نظرم را تغییر داده است. یا برعکس به کسی که پیش از نان خوشبین بوده ام، بعد از نان بدبین شده ام.
می گویند احساسات و عواطف امر قلبی است. یعنی به تشخیص و دستور قلب، آدم در مقابل چیزی احساسات و عواطفش تحریک می شود، اما من فکر می کنم احساسات و عواطف آدمیزاد، در زیر معده اش قرار دارد. حد اقل من وقتی خودم را آزمایش کرده ام، دیده ام که نوع و اندازه احساسات و عواطفم بسته به حالت معده ام می باشد.
نمیدانم از همه این طور است یا از من تنها؟ واینکه از من اگر تنها است، چرا اینگونه شده است، دلیل آن را پیدا کرده نمی توانم.
شاید سالها پیش که در جنگها ناگهان گلوله توپ به کنج دیوار خانه همسایه ما خورده بود، آن قدر وارخطا شده بودم که تمام بدنم مثل بید می لرزید. قلبم تالاپ تالاپ می زد. مثل اینکه از جایش کنده می شود. فکر می کنم همان وارخطایی و تپش غیر معمول قلبم که می خواست صندوق سینه ام را پاره کرده، از آن کنده شود، احساسات و عواطفم را نیز از جایش کنده و به زیر انداخته است.
باز شکر خدا که احساسات و عواطفم همان زیر معده ام، یک جایی بند مانده است و بیخی از بدنم خارج نشده است. والا من اکنون بدون احساس و عاطفه چگونه زندکی کرده می توانستم. در آن صورت شاید اگر امروز؛ صدبار از رادیو می شنیدم، یا از تلویزیون می دیدم و یا در اخبار می خواندم که : کسی به کسی ظلم کرده است، بی خار و بی خیال از کنارش می گذشتم و هیچ تاثیری بر من نمی گذاشت.
اما خوشبختانه اینگونه نشد و احساسات و عواطفم در داخل وجودم باقی ماندند. این است که وقتی قضیه ای را می نگرم، زود متاثر می شوم. گاهی به چیزی می خندم و گاهی از دیدن یا خبر شدن چیزی متاسف می شوم و یا از کنار صحنه ای با تاثر سر تکان داده تیر می شوم.
گاهی ناراحت می شوم که چرا احساس و عاطفه ام، رفته اند، آن زیر معده ام قایم شده اند؟ ولی باز وقتی می بینم که در این جنگ و گیر و دار بعضی ها بیخی احساس و عاطفه شان را از دست داده اند!! دلم تسلی می شود.
نگرانی من فقط این است که احساس و عاطفه ام، ثابت نیست و فقط به نان بستگی دارد. وقتی شکمم گرسنه، یعنی معده ام خالی است، فکر می کنم احساس و عاطفه ام از زیر فشار معده ام، سر بلند کرده، مرا در خوشی ها و رنج ها متاثر می سازند. ولی وقتی شکمم سیر است و معده ام سنگین می شود، احساس و عاطفه ام هم در زیر بار گران معده گم می شوند و به گمانم که یک جایی در همان زیر ها می خوابند.
یک روز به منزل یک "بزرگوار" رفته بودم. وقتی به مقابل دروازه منزلش رسیدم، عده ای را دیدم که آمده بودند و به علاقه می خواستند آن “ بزرگوار “ را ببینند.
همه لنگ و لاش بودند. تعدادی پا نداشتند و به عصا چوپ ها متکی بودند، دو سه نفری هم با دست های پلاستیکی انتظار دیدن روی دوست را می کشیدند . یک نفری هم روی ویلچر آمده بود، به گمانم که هر دوپاهایش وضعیت خوش نداشتند. همه مدعی بودند که با “ بزرگوار “ ، آشنایی قدیمی دارند و به اصطلاح خودشان ،همرزم و همبزم بوده اند.
سه چهار زن و مرد پیر هم آمده بودند که می گفتند؛ آنچنان علاقه و مشتاق آن “ بزرگوار “ هستند که به یک اشاره چشمش، بچه های خود را قربانش کرده اند.
دروازه بروی شان بسته بود و اصرار شان به دروازه بانان، جایی را نمی گرفت. راستش من وقتی با بدرقه پر انتظار آنها از دروازه به طرف داخل تیر شدم، احساس و عاطفه ام تحریک شد و از خود می پرسیدم؛ چه دلیلی دارد که آن “ بزرگوار “ ، مشتاقانش را نمی پذیرد؟ به دلم گفتم که باید انتظار آنها را نیز با خود همراه برده به گوشش برسانم.
وقتی به دیدار “ بزرگوار “ شتافتم، آنچنان گرفتار بود که تا وقت نان، نتوانستم فرصت گپ زدن مفصل با وی را پیدا کنم.
وقتی از دروازه خارج می شدم، دوباره چشمم به همان آدم ها افتاد که تا هنوز در انتظار مانده بودند. متعجب بودم که این مردم چرا وقت خود را بی جهت پیش دروازه آن " بزرگوار" تلف می کنند؟ جواب این سوال را نیافتم ؛ راستی آن مردم چرا هم وقت خود را بیهوده می گذرانند و هم مزاحم وقت چنان “ بزرگوار “ ی می شوند؟
همیشه می گویم خدا را شکر که عاطفه دارم. آیا کسانی که احساس و عاطفه ندارند، آن را از اثر سنگینی بار معده، با یک فشار یا بادی از دست داده باشند؟