چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
گنج ده قارون نمی مانه تخت به سلیمان
این داستان را خانم نیلاب نصیری نوشته است.
++++++++++
بی بی حاجی، گاهگاهی بالایش مهربان میشد و بر خلاف مزدش، یک مقدار نان و میوه هم برایش می داد و او هم با خوشحالی با لب و دهن خشک بدون اینکه چیزی بخورد یا بنوشد، رهسپار خانه میشد تا هرآن چیزی را که کمایی کرده، برای اولادهایش ببرد و یکجا با آنان بخورد.
لباس های رنگ و رورفته اش را بخاطر می آورد که از مدتها بود، آنها را به تن می کرد و گاهی هم بی بی حاجی یا زن دیگر، لباس های کهنه اش را می داد و او هم با خوشرویی می پذیرفت. چادری آبی رنگ و کهنه اش که بی بی برایش داده بود نیز وضع بدتری از لباس هایش داشت و چندسالی بود، گرمای اتویی را لمس نکرده و فقط شسته و پوشیده می شد.
ادامه مطلب
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
از جشن هم هرکس یک رقم برداشت دارد.......................
هرکس یک برداشت خاصی داشت. یکی می گفت جشن بلند منزل ها است. یکی می گفت جشن بهبود زندگی شخصی بعضی ها است. یکی می گفت جشن رسیدن به چوکی است. هیچ کس از ملتی که با سختی زمینه های این روز را فراهم کردند یاد نمی کرد. جالب اینکه یکی دو نفری که به من نزدیک بودند وقتی نامی از جشن می آوردند و مثلا می گفتند جشن چی از من نیز نظر می خواستند اما من چون خودم در جشن حضور نداشتم نمی توانستم که درست قضاوت کنم که جشن چی بوده است؟
جالب تر اینکه دو سه روز بعد از جشن در مسجد عیدگاه کابل ختم قرآن به روح شهدای دوران جنگ برگزار شد. به این دلیل که تازگی در بدخشان یگ گور دسته جمعی پیداشده و داغ ها را تازه کرده است. سخنران محفل که یکی از اعضای مهم ولسی جرگه بود از این شکایت داشت که چرا رهبران جهاد در این مراسم ختم قرآن اشتراک نکرده اند؟ .................. شاید هم به این دلیل که در جشن با هیجان سخنرانی کرده اند و خسته شده اند!!
