تبليغاتX
قلیاقل

چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

گوسفند عزیز

گوسفند عزیزگوسفند عزیز!!!

راستش پیش از این گوسفند را به چشم یک طعمه می دیدم. به این خیال بودم که خداوند عجب چیزکی کار آمدی خلق کرده. شیرش را می نوشیم، از پشمش کالای مفید و گرم تهیه می کنیم، هوس کردیم کارد به جانش ( گردنش ) می زنیم و گوشتش را می خوریم و سر آخر هم پوستش را چاروق جور می کنیم. واقعا این زبان بسته حیوان مفید، بلکه سرا پا مفیدی است. حتی پشکلش هم برکت است. اگر ده دهات باشی می شه در تندور آتش کرد و سرش نان پخت و اگه ده شهر باشی می شه جمعش کرد و میده نمود و زینت گلدانها ساخت.

در سابق که ده وطن های ما کدام آدم، آدم دیگر را آزار می داد، یعنی با کارد یا چاقو زخمی به بدنش وارد می کرد، سر آخر یک رأس گوسفند زبان بسته را می گرفت و عذر گونه به نفر زخم یا ضرر رسیده می داد و غایله ختم می شد. البته اگر زخم سطحی بود، بره می بردند یا یک میش پیر لاغر مردنی که از زاییدن باز مانده بود. اگر زخم کاری تر بود، گوسفندش هم باید حد اقل دو دندان ( دوساله، کمی هم چاق) می بود تا بیشتر به چشم می آمد و اگر زخم منجر به قتل می شد، گوسفندش هم باید چهاردندان ( جوان، چهارساله، چاق و آبستن) می بود. و اگر هم قتلی با گلوله و اسباب جارحه باروتی ( سلاح گرم ) صورت می گرفت، گوسفند باید شش دندان ( سالپخته، شش ساله و چاق) می بود با این قید که یک بره را بدنبال می کشید و بره ای را هم در شکم می داشت

( سرجمع به اصطلاح ژورنالیستیکی، دستکم سه گوسفند می بود)

خوشبختانه در ترقی عجیبی که نصیب کشور ما شده، گوسفندان هم از کاروان پس نمانده و رنگ و بوی سیاسی به خود گرفته اند. سیاسی شدن گوسفندان این حسن را پیدا کرده که می شه مشکلات و کشمکش های سیاسی را هم با واسطه سازی گوسفند حل کرد.

راستش به این نکته وقتی واقف شدم که شنیدم، چند تن از معتبران، گوسفندی را ( احتمالا لنگی بگردن ) به دربار لوی ثارنوال برده اند تا میانه بهم خورده وی و جنرل دین محمد جرأت را ( که او هم از بزرگان سیاست است) حل کنند و شنیدم که گوسفند عزیر کار خود را کرده است و لوی ثارنوال نیز به حرمت ریش های سفید، سیاه و شاید هم ماش برنج بزرگان و همراهی گوسفند، آقای جرأت را بخشیده است.

  • توضیح ضروری: وقتی گوسفند خرید و فروش می شود، طناب پاره و بی ارزش بگردنش انداخته می شود ولی وقتی به پیشکش برده می شود، طناب بسیار نو یا لنگی نیم پاره به گردنش انداخته می شود.

...

راستش وقتی خبر وساطت گوسفند را بین دو پایه قدرت شنیدم، ذهنم به کجاها که نرفت و به کشفیات مهمی که نرسید! کشف کردم که میشه خیلی از مشکلات را بوساطت گوسفند حل کرد!

مثلا میشه میانه حکومت و ولسی جرگه ( در مورد آقای داکتر رنگین دادفر اسپنتا ) را هم با گوسفندی حل کرد.  شورای وزیران گفته داکتر اسپنتا با ما می ماند. در مقابل رییس ولسی جرگه گفته نه! او باید برود. میشه چند خیر اندیشی پیدا شود و یک رأس گوسفند خوب از نوع  چهارم ( شش دندان با وصف کامل ) را ( البته نه به این خاطر که خدای نخواسته خونی ریخته صرف بخاطر اهمیت سیاسی قضیه ) تهیه کرده به دروازه ولسی جرگه ببرند. یا نه اگر در کار خیر زیاد عجله کردند ( که ناجایز هم نیست) چون ولسی جرگه تا چیزی حدود یک ماه رخصت است، می توانند به دروازه منزل شخص رییس ولسی جرگه برده و غایله را خاتمه دهند.

میشه مثلا شماری از علاقمندان خانم ملالی جویا که در چند شهر مظاهره کردند، ( اگر واقعا می خواهند خانم جویا دوباره به مجلس برگردد) پیسه انداز کرده یک رأس گوسفند از نوع سوم ( چهار دندان با وصف کامل) خریداری کرده ( چهار دندان به این خاطر که مسئاله تقابل دو قوه نیست، بلکه قضیه داخلی است ) به دروازه ولسی جرگه ببرند و اگر آنها هم در کار خیر عجله کردند، می توانند به خانه شخص رییس ولسی جرگه ببرند و غضبش را از روی خانم جویا بردارند. فایده اش این است که گوسفند شش دندان که از بابت مسئاله آقای اسپنتا هم در خانه رییس ولسی جرگه است، از تنهایی بع بع کرده گوش کسی را آزار نمی دهد، چون با این چهار دندان جوره می شود ( البته اگر گوسفند شش دندان تا آن زمان زنده مانده باشد )

راستی وقتی این همه کارآیی را در گوسفند دیدم، پیش خود گفتم حیف که دور اول جرگه امن در پاکستان دایر نمی شود!! می شد یک گله گوسفند ( 350 رأس به تعداد نمایندگان عزیز ) به همراه نمایندگان روان می کردیم و به نمایندگان پاکستانی می دادیم و عذر می کردیم که از برای خدا دیگه ده خانه ما آتیش پیش نکنین!  بلکه پاکستانیها نیز تحت تاثیر قرار می گرفتند و مرز شان را بروی مخالفان می بستند.

شاید هم می شه ( البته این احتمال است و یقین کامل ندارم) یک گله گوسفند تیار کرد و در نزدیکی های موضع طالبان برد و فریاد زد! " از برای خدا تیر و تفنگه بانین گوسفندا ره بگیرین." اگه قبول کردن، ( به احتمال اکثریت مطلق یا همان پنجاه جمع یک فیصد قبول می کنند) وطن ما گل و گلزار میشه

نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 13:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم خرداد 1386

خط فاصله

خط فاصله:

قسمت اول

معلم در کوچه ای که از فاصله ایجاد شده میان چوکی ها جور شده بود، این طرف و آن طرف می رفت و از امتحان شاگردان مراقبت می کرد. چون تعداد شاگردان زیاد بود، مدیر مکتب تصمیم گرفته بود که امتحان صنف 12  الف در چمن کاری حویلی مکتب برگزار شود. در داخل صنف نمی شد، شاگردان را با فاصله زیاد جابجا کرد. شاگردان خوش بودند که در داخل صنف امتحان بدهند، اما معلم صاحب تاریخ قبول نکرده بود. دلیلش هم این بود که می گفت در داخل صنف شاگردان نقل می کنند.  مدیر مکتب هم از نظر معلم تاریخ طرفداری کرده بود.

به امر مدیر، هر شاگرد یک چوکی از صنف گرفته به حویلی مکتب آمدند و به راهنمایی معلم صاحب، چوکی خود را با فاصله یک متر در یک متر تنظیم کردند. هر شاگرد با شاگرد بغل دستی خود در چپ و راست یک متر وبا شاگرد مقابل و پشت سرخود نیز یک متر فاصله داشت.

شاگردان پارچه ها را بدست گرفته و سرگرم یافتن جواب صحیح به سوالات بودند. معلم صاحب تاریخ، از شمال به جنوب و از شرق به غرب راهروهای میان چوکی ها را می پیمود و به شاگردان نشان می داد که مراقب شان است تا جواب های سوال ها را از یکدیگر نقل نگیرند. حتی برای محکم کاری بیشتر، وقتی در یک راهرو قدم می زد، با گوشه چشمهایش صف های دیگر را نیز زیر نظر داشت و تا و بالا شدن و سر برداشتن شاگردان را دید می زد.

هارون، اجمل و وحید  در صف اولی در عرض هم نشسته بودند و بی توجه به رفت و آمد معلم به سوالنامه های شان چشم دوخته بودند و در پی یافتن جواب صحیح برای سوالهای درج شده در پارچه های شان بودند. هر سه از صنف اول تا صنف دوازدهم در یک صنف و با هم درس خوانده بودند و در طول دوازده سال، اول نمره گی را بین یکدیگر رد و بدل می کردند.

با اینکه همیشه برای اول نمره گی رقابت داشتند، اما هیچ وقت از بابت از دست دادن آن و واگذاری آن به رفیق دیگر شان، اوقات تلخ نمی شدند. اما به اتفاق هم اول نمرگی صنف شان را تیکه گرفته بودند و یک سال هم برای شاگردان دیگر صنف ایلا نکردند.

هارون در صنف های اول، دوم و هشتم اول نمره شده بود، اجمل در صنف های چهارم، ششم و نهم اول نمره بود و  وحید هم پنج سال باقی مانده را در صنف های سوم، پنجم، هفتم ، دهم و یازدهم اول نمره صنف شده بود و از این بابت ریکارد دار بود. اول نمرگی در صنف دوازدهم یک لذت خاص داشت. دلیلش هم این بود که هر کدام شان از طرف والدین شان، وعده های خاصی دریافت کرده بودند.

هارون آخرین سوال پارچه اش را حل کرد، پیش از اینکه به معلم صاحب تسلیم دهد، یک بار دیگر سوالها را همراه جواب هایش از اول تا آخر مرور کرد. چیزی کم نداشت وبه نظرش کل جوابها صحیح آمد. پارچه را به استاد داده از صف امتحان دهندگان خارج شد.

پنج قدم دور تر از قطار اول ایستاد شد و به طرف وحید و اجمل نگاه کرد. وحید به آرامی بر روی پارچه اش قلم می کشید. اجمل به چرت رفته بود. چشمهایش جایی نامعلومی را می دید. مثلیکه به آرشیو ذهنی اش رفته بود و جواب سوال پارچه اش را می پالید.

به ساعتش نگاه کرد، 16 دقیقه از وقت دادن پارچه ها باقی مانده بود. بیاد حرفهای وحید افتاد که صبح وقت آمدن به مکتب، در حویلی مکتب و پیش از رفتن به صنف، او و اجمل را توصیه می کرد که در وقت حل سوالها عجله نکرده، با آرامش برای سوالها جواب پیدا کنند.

کمی مشوش شد که چرا پارچه اش را دوباره و سه باره چک نکرده است؟ پیش خودش فکر کرد که اگر کدام سوالش غلط حل شده باشد چی؟ 

بی آنکه زیاد خودش را نگران کند، حرکت کرده به داخل صنف رفت. صنف خالی خالی بود. از شور و هیچان و هلهله بچه ها خبری نبود. تمام شاگردان در حویلی مکتب بودند و در داخل صنف از شور و شر و سر و صدای شان بیغمی بود.

هارون نگاهش به طرف تخته سیاه صنف کشیده شد. تخته چتل و پر از نوشته بود. هر روز که صنف درسی داشتند، پیش از آمدن معلم صاحب های هر مضمون، شاگردان تخته را پاک می کردند. تنها نوشته ای که از دم تخته پاک معاف مانده بود عبارت " بنام خدای توانا" بود که بسیار وقت ها پیش بخط نجیب الله از صنف نهم نوشته شده بود و کسی از روی احترام نام جلاله پاکش نمی کرد.

نجیب الله بعلاوه که شاگرد مکتب بود، پیش بچه کاکایش در لوحه نویسی شاگردی می کرد و خط اش بسیار زیبا بود.

یک بار که بسیار وقت ها پیش تفتیش می آمد، مدیر مکتب ازش خواسته بود که بر بالای تمام تخته های مکتب، بسم الله نوشته کند. نجیب الله وقتی به صنف 12 رسیده بود و تباشیر را برداشته بر روی تخته کشیده بود، عبارت " بنام خدای توانا" نقش بسته بود.

عبارت " بنام خدای توانا " ی نجبیب الله از همان زمان بر بالای تخته صنف دوازدهم مانده بود و هیچ شاگردی آن را پاک نمی کرد. چون زیاد زیر گرد و خاک مانده بود، رنگش تغییر کرده بود. شاگردان بار بار آن را تازه کرده بودند. ولی هر بار که شاگردان آن را تازه می کردند، دست شان کمی شور می خورد و تباشیر می لخشید و کشیدگی هایی در بغل خط اصلی ایجاد می شد. شاگردان آن را به خط اصلی وصل می کردند و در نتیجه خط کلان تر می شد و تا وقت امتحان خط  بسیار کلان و بد ریخت شده بود و از حالت اولی خود خارج شده بود.  فقط نامش از نجیب الله بود اما هیچ شباهتی به خط او نداشت.

هارون پیش تخته ایستاد شد و به نوشته بالای تخته نگاه کرد. چند قطعه تباشیر میده و سالم بر پای تخته کود بودند. یک نخ تباشیر که رنگ روشن تری داشت و یک کمی هم زرد رنگ گونه می داد، توجه هارون را جلب کرد. هارون تباشیر را گرفت و آن را بر روی تخته کشید.

...

وحید به پشت تکیه داده بود و به دقت جواب و سوال ها را مطابقت می داد. زیر دل می خواست هر قسم شده صنف دوازدهم را هم اول نمره شود. اگر امسال هم اول نمره می شد، به تنهایی اول نمره گی نیم دوران مکتب را پوره می کرد. وعده پدرش هم دلش را به گرب گرب انداخته بود.

آخرین سوال را نیز دوباره تکرار کرد و جوابش را هم با دقت خواند. خاطرش جمع شد که جوابهایش غلط نیست. به آرامی از جایش برخاست. یکی دو قدم پیشتر از صف ایستاد شد. استاد به گوشه چپ قسمت آخری صف رفته بود و با یکی از شاگردان چیزی می گفت. وحید  به انتظار ایستاد تا استاد برگردد و پارچه اش را تسلیم دهد.

به سمت اجمل نگاه کرد. اجمل هم کارش خلاص شده بود. پارچه را بدستش گرفته بود و آرام سر جایش شیشته بود. آرامشش نشان می داد که در سوال و جواب چیزی مشکلی برایش باقی نمانده است.

پیش از اینکه معلم صاحب بیاید، اجمل به طرف وحید چشمک زد و از جایش برخاست و به پهلویش آمد. با رسیدن معلم هر دو پارچه های شان را به معلم تسلیم کردند و از قطار شاگردان جدا شدند. هنوز نه دقیقه دیگر تا پایان وقت جمع کردن پارچه ها باقی مانده بود و زیاد تر شاگردان پارچه های شان را تسلیم نکرده بودند.

پیش کلکین صنف که رسیدند، هارون را دیدند که پای تخته ایستاد شده و به روی تخته چیزی می نویسد. از پشت شیشه نتوانستند بخوانند.

دروازه صنف باز بود. اجمل تک تک کرد و صدا زد " معلم صایب اجازه؟"

هارون از روی تخته سر برداشت و به ساعتش نگاه کرد. هشت دقیقه از آمدن او به صنف تیر شده بود و هشت دقیقه دیگر تا پایان وقت امتحان باقی بود. به طرف دروازه صنف آمد و با وحید که پیشتر از اجمل به صنف داخل شده بود، دست داد.

وقتی می خواست دست اجمل را بگیرد گفت:" اینه بچیم تسلیم شوین که مه لایق تر تان استوم . هشت دقیقه از شما کده پیشتر پارچه خوده تسلیم کدیم."

وحید چیزی نگفت.

اجمل با خنده برش جواب داد." بچیم باز خیره جواباییت که غلط برآمد، مه و وحید پنج پنج نمره برت خیرات می تیم."

هارون دست هایش را تکاند و تباشیر را هم به پای تخته ماند.

بر روی تخته با خط روشن نوشته شده بود." اول نمرگی امسال هم از ماست. وحید- هارون- اجمل."  و یک خط پایان ترش هم نوشته شده بود. هارون -  وحید – اجمل اول نمره های عمری"

وحید دست ها را به سمت هوا بالا داد و فریاد کشید. " بلی امسال هم ما اول نمره هستیم."

اجمل تخته پاک ره گرفت و نام ها را از روی تخته پاک کرد.

هارون سرش اعتراض کرد که چرا؟

اجمل به آرامی گفت:" ای کارا بری ما خوب نیس. بیازوم اول نمره می شیم. مگم اگه نشویم، بسیار آبرو ریزی میشه. باز خود پسندی خوب نیس."

خط ها بر روی تخته باقی مانده بود، اما نام ها پاک شده بود. اجمل تنها نام ها را پاک کرده بود و حتی خط های فاصله ی میان نام ها هم باقی مانده بود.

وحید دست هارون را گرفته به سمت بیرون صنف حرکت داد. اجمل هم آنها را تعقیب کرد و هر سه از صنف خارج شدند.

دور و پیش معلم صاحب در قسمت جنوبی حویلی مکتب بیرو و بار بود. تعدادی از شاگردان پارچه های شان را به معلم تسلیم کرده بود ند و پیش معلم ایستاد بودند و تعدادی دیگر نیز هنوز روی چوکی های شان باقی بودند و هنوز پارچه های شان را تسلیم نکرده بودند.

وحید و هارون همچنانکه دست های همدیگر را در دست داشتند، از دروازه حویلی مکتب خارج شدند. اجمل قفل بایسکل ورزشی خود را باز کرد و از دروازه مکتب خارج شد.

هارون و وحید پیش در ایستاد بودند. اجمل هم به آنها نزدیک شد. چراغ های موتر کرولای سرمه ای رنگ در آن سوی سرک درست در مقابل دروازه مکتب چشمک می زد.

در طول سال دوازدهم هر وقت که آن سه نفر از مکتب خارج می شدند، کرولای هارون را می دیدند که به انتظارش ایستاده و چشمک می زند. موتروان هارون خیالی بود. هر وقت که موتر را پیش روی دروازه مکتب ایساد می کرد، چراغ های اشاره اش را روشن می ماند.

اما هارون خوشش نمی آمد. خودش حق نداشت آن را بچلاند، پدرش برایش موتروان گرفته بود و صرف روزهای جمعه و آن هم در بیرون شهر، به هارون حق داده می شد که سر جلو موترش بنشیند.

هارون دست وحید را به گرمی فشار داد و به همرایش رو بوسی کرد. به سمت اجمل که بایسکلش را تکیه کرده بود دست دراز کرد و دستش را فشار داد و با خدا حافظی از آن دو به آن طرف سرک تیر شد.

وحید و اجمل نیز یکدیگر را بغل کردند و بغل روی هم دیگر را لمس کردند.

اجمل به بایسکلش سوار شد و حرکت کرد. وحید نیز با نگاه دوستانه ای او را بدرقه کرد.

صدای بسته شدن دروازه موتر توجه وحید را جلب کرد. به آن سوی سرک نگاه کرد. موتر سرمه ای رنگ هارون نیز زوزه کنان دودی از خود بیرون داد و از جایش کنده شد.

وحید دست چپش را به جیب پطلونش کرد و به تندی در طول جنوبی پیاده رو کنار سرک به راه افتاد. گام هایش را تند تند بر می داشت. باید شانزده دقیقه تیز تیز راه می رفت تا خود را به چهار راهی می رساند که ایستگاه موترهای منطقه اش در آن قرار داشت.

 

.........ادامه دارد

نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 12:7 |  لینک ثابت   •