تبليغاتX
قلیاقل

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386

اگر بت ها در بامیان نمی بودند،

اگر بت ها در بامیان نمی بودند،

مورد خشم واقع نمی شدند.

حکومت طالبان علیرغم اصرار جامعه جهانی مبنی بر مدارا با مجسمه های بی جان بودا در بامیان، بتاریخ  11  مارچ سال 2001 با آتشباری سنگین بر مجسمه های بودا، دو مجسمه عظیم بودا در بامیان را تخریب کردند. دلیل ارائه شده از سوی طالبان در این مورد، این بود که وجود بت ها را نشانه شرک می دانستند و در قلمرو حاکمیتی که آنان سلطه داشتند، نمی خواستند، مظهر شرک و کفر وجود داشته باشد.

به باور بعضی از کارشناسان آنچه اراده طالبان را بر تخریب مجسمه های بودا قاطع کرده بود، یکی این بود که این گروه بار بار قبل از فتح بامیان، در حمله به بامیان شکست خورده بودند و همین مسئاله طالبان را خشمگین ساخته بودند. بخصوص اینکه قبل از حمله به بامیان نیز طالبان اعلان کرده بودند، که برای تکرار کار حضرت ابراهیم پیامبر ( بت شکنی ) به بامیان لشکر کشی می کنند. آن زمان که طالبان در حمله بر بامیان در شیبر شکست خورده بودند، بسیاری اراده آنان مبتنی بر فتح بامیان و تخریب بودا را به تمسخر گرفته و حتی در سروده های شان نیز این شکست را به رخ طالبان می کشیدند.

دیگر اینکه مجسمه های بودا در بامیان موقعیت داشتند و همین موضوع باعث گردیده است تا حکومت های افغانستان بعد از شکل یافتن در قالب جغرافیای سیاسی فعلی، نسبت به آن علاقه ای نشان ندهند. گفته می شود که  ساخت مجسمه های بودا به دوران کوشانیان بر می گردد. کندن کاری مجسمه بودا در صخره های سرخ بامیان، نشان از تمدن کهن مردم این منطقه دارد. آن گونه که در بعضی از نسخ تاریخی آمده است، کنده شدن مجسمه های بودا در بامیان، به دوره ای از تاریخ بر می گردد که در آن زمان، بامیان حیثیت چهار راه اصلی تجارت میان شرق و غرب آسیا را داشته و دقیقا یکی از عمده ترین مراکز و توقفگاه های تاجران در مسیر جاده ابریشم به حساب می آمده است.

شکل گیری واحد سیاسی جدید بنام افغانستان تحت زعامت احمد شاه درانی، اگرچه باعث ایجاد کشور مستقل در منطقه گردید، اما سیاست گذاری ها بگونه ای پیش رفت که جایگاه واحد های قومی ساکن در افغانستان، معیار اصلی سیاست گذاری های حاکمان افغانستان بود. به همین دلیل تمدن و تاریخ نیز از نظر حاکمان افغانستان، بیشتر از اینکه در حیثیت یک میراث ارزشمند ملی دیده شود، در چهره میراث های منطقه ای مربوط به واحد های قومی ساکن در مناطق مختلف دیده می شد و به همان اندازه نیز قابل اهمیت شمرده می شد.

از آنجاییکه در بامیان بیشتر مردمی متعلق به یکی از محروم ترین و در عین حال نادیده گرفته شده ترین اقوام ساکن در کشور زندگی می کرده اند، جابجایی ارزشمند ترین اثرات گرانبهای باستانی و طبیعی نیز نتوانسته بوده علاقه ای را در نزد حاکمان کشور در طول تاریخ ایجاد کند.

شاید مشکل باشد که  ورق های سیاه شده یا متون تاریخی را در مورد عدم توجه حاکمان کشور به بامیان به حیث یکی از عمده ترین مراکز فرهنگی و تاریخی، پیدا کرد، اما توجه به اینکه بامیان با تمام دارایی های طبیعی، فرهنگی و تاریخی خود هرگز نتوانسته مورد علاقه حکومت قرار گیرد، می تواند گویای این باشد که برای دولتمردان افغانستان، ارزشگزاری ها به اساس استعدادها و امکانات موجود در کشور نه، بلکه بر اساس قومیت های ساکن در کشور بوده است.

با وجود اینکه بند امیر به حیث یکی از نادرترین و زیبا ترین بندهای طبیعی جهان، در بامیان موقعیت یافته است، با توجه به اینکه مجسمه های بودا بعنوان بزرگترین شاهکارهای خلق شده بدست بشر در این ولایت وجود داشته اند و با وجود اینکه بقایای بناهایی چون شهر غلغله، شهر ضحاک و هزاران مغاره نقش دار، غنای فرهنگی و مدنیت مردم این ناحیه را حکایت می کنند، اما برای انکشاف آن در طول تاریخ گام های قابل مشاهده ای برداشته نشده است. شاید بتوان به صراحت گفت که برای دولتمردان افغانستان در گذشته، معدن آهن حاجیگک بسیار مهم تر از مجسمه های بودا، دارایی های فرهنگی چون شهر غلغله و ضحاک و مغاره های متعدد، یا منظره زیبای بند امیر، شمرده می شده است.

چیزی که  قابل مکث است، این می باشد که هنوز افکار و اندیشه های سیاستمدران برجسته ما زیاد متحول نشده است.  آنگونه که از سخنان والی ولایت بامیان در مصاحبه با رادیو بی بی سی بر می آمد، علاقه ای در نزد یونسکو وجود دارد تا مجسمه های بودا در بامیان یا حد اقل یکی از مجسمه های صلصال یا شمامه، بازسازی شود. به اساس گفته های خانم حبیبه سرابی والی بامیان، کشورهای جرمنی، فرانسه و جاپان نیز در زمینه علاقه نشان داده اند. چیزی که می تواند این پروسه را به فعلیت برساند، ارائه درخواست رسمی از سوی دولت افغانستان است که به اساس گفته های خانم سرابی، وزارت اطلاعات و فرهنگ به حیث نماینده فرهنگی یا متصدی امور فرهنگی دولت افغانستان، علاقه ای به تنظیم و ارائه چنین درخواست رسمی مبنی بر بازسازی مجسمه های بودا نشان نداده است.

جالب اینکه کسانی که از آدرس مردمی که ساکنان بامیان به آنها تعلق دارند، به حاکمیت راه یافته اند، نیز چنین اراده ای را نشان نمی دهند. در اوج کمپاین انتخاباتی ریاست جمهوری در سال 1383 وقتی بعنوان خبرنگار با آقای خلیلی نامزد معاونت ریاست جمهوری در تیم تحت رهبری حامد کرزی ( که اکنون به این پست رسیده است ) مصاحبه می کردم، وی جذب کمک های داخلی و بین المللی به بامیان را یکی از دستاورد های مثبت کاری اش عنوان می کرد. همین مصاحبه تصویر خوبی از بامیان به ذهنم ترسیم می کرد، اما وقتی در ماه عقرب سال 1384 برای تهیه ای گزارشی در مورد فعالیت های همبستگی ملی به بامیان رفته بودم، دیدم که تصویری که از سخنان آقای خلیلی از بامیان بدستم رسیده است، بسیار متفاوت با واقعیت می باشد.

در سال 1384 در سفر به بامیان از کابل تا بامیان با معلمی از ولسوالی پنجاب ولایت بامیان همراه بودم که برای حل مشکل اداری خود به بامیان سفر می کرد، اما از آنجاییکه راه مستقیم موتر رو میان ولسوالی های بامیان با مرکزش وجود نداشت، وی مجبور بود تا برای سفر به مرکز ولایت بامیان، به کابل سفر آمده، بعد از ادای سلام به آقای خلیلی و رییس جمهور کرزی راه بامیان را در پیش بگیرد.

مهمترین نشانه از جلب کمک های داخلی و خارجی به بامیان که آقای خلیلی از آن به عنوان دستاورد سیاست گذاری اش یاد می کرد، لوحه را در سمت شرقی دوکان های مرکز بامیان به چشم دیدم که نشان می داد؛ پروژه احداث سرکت مستقیم کابل – هرات از بامیان می گذرد.

برخورد نا متعادل تاریخی که در کشور وجود داشته و برخورد مبهمی که اکنون وجود دارد و تصویر وحدت ملی از نوع افغانستان را اراده می کند، این گمانه زنی ها را به ذهن می آورد که اگر مجسمه های بودا در بامیان موقعیت نمی داشتند، به خشم گرفتار نمی شدند و تخریب نمی گردیدند و اگر بند امیر زیبا در نقطه ای غیر از ولایت بامیان قرار می داشت، آن ولایت را در دید دولت ارزشمند می کرد و آباد می ساخت.

 

 

نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 9:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم اسفند 1386

جان شیرین

جان شیرین                 داستان  طنز

 

مادر که دستهای دو طفل تقریبا همسن و سالش را به دو دست گرفته بود، می خواست که از عرض سرک تیر شود. وقتی موتر به آنان نزدیک شد، متوجه نشدند، اما وقتی دریور آرنگ کرد، یکی از اطفال با عجله راه رفته را بازگشت. دست خود را از دست مادرش کند و به عقب جست زده خود را از پیش موتر کنار کشید. مادر بی اینکه متوجه طفلش شود، از سرک تیر شد. شاید هم خود را به بی توجهی زده بود.

دریور از اینکه طفل هشت نه ساله آن هم دختر را ترسانده بود، خوش معلوم می شد. خنده کنان روی خوده سمت آینه جلو گرفت تا رویش را به همه نشان دهد و افتخارش را با همه تقسیم کند.

" سی کو جان چی قه شیرین اس"

" جان سر مور و مورچه شیرین اس." صدا از نفر بغل دست دریور برخاست.

همین ماجرا باعث شد تا بحث شروع شود و "شیرینی جان سر مور و ملخ" سوژه داغ بحث 20 دقیقه ای باشد. زمانی که در کار بود تا دریور بتواند سواری هایش را به مقصد برساند و با سوار کردن سواری های جدید، راه رفته را دوباره باز گردد و کمایی مناسبی به جیب بزند.

شروع بحث نشان داد که دو نفری که در چوکی بغل دست دریور نشسته اند، از  چهار نفر پشت سری، بیشتر حرف بلد هستند. زیاد تر گپ ها ره آن دو میز دند و دریور و سایرین را نیز هر ازگاهی در بحث شان شریک می کردند و مسافران نیز در تایید سخنان هر دو طرف بحث، سر شور می دادند. دریور هم هر قسمتی از گپ های دو طرف که به مذاقش خوش می خورد را با صدای بلند توأم با خنده تایید می کرد " آه والله امی ره خو راس راس گفتی."

بحث اصلی از یک فیلم شروع شد. نفری که کمی چاق تر بود و به سمت موتروان نشسته بود و شورخوردن هایش نشان می داد که از تنگی جا به تکلیف است، گفت که وقتی در ایران بوده، فیلمی را دیده که یک شاگرد مغازه، ملخی را بدست گرفته بود، یکی از بالهایش را کنده بود و می خواست، بال دیگرش را نیز بکند، اما صاحب دوکان متوجه شاگردش شده و او را از کندن بال دوم ملخ باز داشته بود و سرش قهر شده بود که اوبچه مگه نشنیدی که شاعر گفته " میازار موری که دانه کش است.... که جان دارد و ....."

نفر چاق ادامه داد که صاحب دوکان مصرع دوم بیت را فراموش کرده بود و هرچه شعر را تکرار کرد، نتوانست بیاد بیاورد که شاعر در مصرع دوم چه گفته است. به همین خاطر برای اینکه پیش شاگردش کم نیاورد و شرم نشود، جریان را تغییر داد و مفهوم شعر را برایش شرح داد که بلی چون مورچه یا مور یا ملخی که تو بدست گرفته و آزارش می دهی، جان دارد، نباید آدم آزارش بدهد.

مسافرین به ماجرا خندیدند. بخصوص وقتی که نفر چاق به ادا و اطوار خاص، اکت دوکاندار و شعر خواندنش را می کرد. موتر وان نیز همان خنده و همان راس گفتی اش را یکی به دنبال دیگری، البته با فاصله، تکرار می کرد.

بحث از ایران به افغانستان آمد و نفر سمت دروازه موتر که کمی لاغر تر از نفر وسطی بود، ادامه داد که بلی جان سرهر کس شیرین است و می بینیم که هر کس به قدر وسع خود، برای نگهداری از جانش تدبیر می گیرد.

نفر چاق که با شوردادن بخش نشیمنگاهش می خواست خود را جابجا کند، تا خالیگاه بین دو چوکی زیاد آزارش ندهد، تایید کرد که بلی هرکس به اندازه توانش در حفظ جانش می کوشد. مامور دولت هم که سر بایسکل به کار می رود، متوجه جانش است که صدمه نبیند، موتر نزند یا خدای نخواسته حادثه ای رخ ندهد و مقامات هم که از خانه به سرکار می روند یا از سرکار به خانه باز می گردند و یا دلهای شان هوای شهر گشتی می کنند، یک کاروان موتر اسکورتی نظامی و امنیتی همراه شان می کنند که کدام تهدیدی متوجه جان شان نباشند و اگر خدای نخواسته کدام حمله کننده انتحاری هم قصد جان شان را کرده باشند، با دیدن یک لشکر موتر و نفر تفنگ بدست وارخطا شده از سر خر شیطان پایین شوند و نیت شوم شان را عملی نکنند.

لاغری یا همان نفر سمت دروازه به تایید گفته رفیقش که معلوم می شد، هر دو همنظر هستند و نمی خواهند مانند تحلیلگران سیاسی، به مشاجره بپردازند و بیشتر نسبت به یکدیگر همنظری نشان می دادند، باز گپ رفیقش را تایید کرد و برش گفت که " آلی نمی بینی که هر روز که از سروکوچه معاون صایب رییس جمهور تیر می شیم، اگه طرف ده سرکار روان باشد، کوچه و سرک بند می شه و پیره دارایش مرغه هم پر زدن نمی  مانه."

نفر چاق تر هم به تاییدش پرداخت " بلی عسکرایش سرکه محاصره می کنن  و تمام موترا ره ایستاد می کنن  و نفرا ره هم نمی مانن که شور بخورن تا که معاون صایب از سرک تیر شوه."

نفر چاق مثلی که چیز تازه ای به ذهنش رسیده باشد، چهره کنجکاوانه ای بخود گرفت و  روی خوده طرف آینه گرفت و به شکل غیر مستقیم از رفیقش پرسید." راستی تو خو دایم ماون سایبه بد می گی. مگام اومروز صب که موترش تیر می شد، چطور می گفتی که بخیر بری و بخیر پس بیایی؟"

نفر لاغر خنده ای کرد و گفت " او بیادر قصه مه هم رقم از امو گدایی گر شده که به خانه مریدش رفته بود و دوعا می کد که خدایا بچه مرید مره مالدار و دارا بساز که بتانه به بچه مه کمک کنه."

نفر چاق که متوجه منظور رفیقش نشده بود، پرسید" مگم مه چیزی ره فامیده نتانیستوم."

بحث برای دیگر مسافران هم جالب شده بود. دیگران هم با حیرت می خواستند بدانند که قضیه چه است؟ موتروان را هم مزه داده بود و می خواست به رمز و راز مسئاله آگاه شود که چطور از یک نفر خوشت نیایه ولی برای سلامتی اش دعا کنی؟

نفر لاغری که دید همه مشتاق باز شدن این راز سر به مهر هستند، با نزاکت ادامه داد که بلی! خاک بدی، یک چند وقتی برای معاون صاحب کارای فرهنگی می کرده و در یکی از نشریه های حزبی معاون صایب رییس جمهور کاغذ سیاه می کرده است، اما معاون صاحب رییس جمهور چند ماهه معاشش را نداده و مبلغ 17500 افغانی ازش قرضدار مانده است.

تشریح رمز دعای نفر لاغری در حق معاون رییس جمهور، همه را تعجب زده کرده بود. یکی از سواری ها که معلوم می شد، روزگارش زیاد خوب نیست و لباسش نشان می داد که با فقر آشناست، با تعجب پرسید" وقتی او حقته نمی ته، چطور بجانش دعا می کنی؟ چطور نمی گی که زود تر سرنگون شوه؟ زود تر بیخش از بیخا کنده شوه؟"

لاغری به جواب گفت که به خاطر پولش دعا می کند که معاون صایب رییس جمهور ره خطر تهدید نکنه، بلکه یگان شب قیامت را در خواب ببیند و  راضی شود که حق او را نیز پرداخت کرده از دینداری خوده خلاص کنه.

فقر آشنا که معلوم می شد زیاد دل خوشی از زندگی نداره، گفت که پولدارها یا مقام دارها هیچ وقت قیامت را در خواب نمی بینند.

نفر لاغری به جوابش گفت که این تنها راه ممکن است. اگر قیامت به خواب معاون صاحب رییس جمهور نبیایه، در غیر از او هیچ راهی برای گرفتن حقش وجود ندارد.

نوشته شده توسط ق - قلیاقلی در 15:37 |  لینک ثابت   •