چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
افغانستان کشوری با ویژگیهای منحصر به فرد
باراك اوباما، رييس جمهور ايالات متحده امريكا در مصاحبه اي با نيويارك تايمز با نامطمين خواندن دستآورد ايالات متحده در افغانستان و رد صريح پيروزي در اين كشور، گفته است كه تماس با طالبان همان طور که این شیوه در عراق موثر بوده است، می تواند یکی از گزینه ها براي دستيابي به اهداف ايالات متحده باشد.
چيزي كه مي توان در پيوند با اين موضوع به بحث گرفت، اين است كه گويا رييس جمهور ايالات متحده امريكا متقاعد به اين شده است كه افغانستان كشوري با ساخت و بافت سياسي خاص و منحصر به فرد مي باشد كه سياست گذاري در اين كشور ويژگي هاي منحصر به فرد خود را مي طلبد. به اين معنا كه نمي توان در مورد افغانستان بر مبناي اصول كلي سياسي حاكم بر روابط سياسي تصميم گيري كرد.
چند روز پيش باراك اوباما در يكي از سخنراني هاي خود براي نظاميان اين كشور به حافظه تاريخي مردم افغانستان يا افغانستان اشاره كرده بود و در آن روي بيگانه ستيزي يا عدم سازگاري افغان ها با نيروهاي اشغالگر متمركز شده و بر ضرورت سياست گذاري بر مبناي درك همين خصلت ها در خصوص افغانستان تاكيد و تصريح كرده بود.
در مصاحبه ی اخير باراك اوباما با روزنامه نيويارك تايمز نيز به همين موضوع اما با لحن ديگري با اصطلاحات و عبارات ديگري اشاره شده است. يكي از موضوعات جالبي كه در سخنان باراك اوباما در مصاحبه با نيويارك تايمز مورد اشاره قرار گرفته، « حس شديد استقلال طلبي در ميان قبايل « مي باشد كه از سوي آقاي اوباما به عنوان يك چالش احتمالي عنوان گرديده است. چيزي كه در اين زمينه مي توان به عنوان نكته ی اصلي براي بحث بدان توجه كرد، اشاره باراك اوباما به تعدد قبايل و نيز عدم حضور دولت يا عدم تاثير دولت بر اين قبايل مي باشد. باراك اوباما گفته است كه در افغانستان شرایط کاملا پیچیده است. مناطق كمي اند که دولت در آنها حضور داشته باشد. هر کدام از قبایل این کشور به طور مستقل برای خود کار می کنند. این قبایل بسیار پیچیده عمل می کنند و همین اقدامات پیچیده نیز چالشی برای ما محسوب می شود.
به نظر مي رسد مساله ی تعدد قبايل و عدم حاكميت و نفوذ دولت بر اين قبايل يكي از موضوعات بسيار جدي و در عين حال اساسي است كه هم در گذشته باعث ايجاد دردسرهاي فراوان براي دولت ها در افغانستان شده است و هم در آينده مي تواند به عنوان يك چالش جدي به حساب آيد. اگر به تاريخ ديده شود، روشن مي گردد كه يكي از دلايل اصلي شكست امان الله خان در تطبيق اصلاحات و مدرنيزه كردن كشور، همين عدم هماهنگي قبايل با سياست هاي وي بود كه سر انجام به شكست دولت وي انجاميد.
واقعيت اين است كه در افغانستان تمامي دولتها و حكومت هايي كه در طول تاريخ به حاكميت رسيده اند، در راستاي ملت سازي كاري را به انجام نرسانده اند. البته اين كه دولت ها خير شان را در تعدد و تعديد مليت ها در افغانستان ديده اند يا اين كه سياست گذاري هاي بيروني مانع از اين شده كه انسجام ملي در افغانستان به وجود آيد، بحثي است كه بايد به صورت مستقل، جداگانه و كارشناسانه در مورد آن كار صورت گيرد، اما آنچه روشن است اين كه در افغانستان هميشه روابط داخلي بيرون از اصول و معيارهاي قوانين داخلي و بر اساس الگوي روابط مليت هاي متعدد عيار گرديده و بر همين مبنا باقي مانده است.
به خصوص اين وضعيت در زندگي ساكنان ولايتهاي جنوبي كشور بيش از هر بخش ديگر كشور برجستگي داشته و دارد. در جنوب كشور اولين کلمات و اصطلاحاتي كه در مناسبات به کار می روند، قبايل و روابط قبيله اي و اصطلاحات مشابه با اين مي باشد. اين مساله باعث ميگردد تا روابط بر اساس الگوهاي قبيله اي براي اين بخش کشور از اهميت خاصی برخوردار گردد و معيار ها و قوانين داخلي يا ملي نيز نتواند جاي آن را بگيرد.
به نظر ميرسد همين واقعيت باعث گرديده است تا باراك اوباما نيز دقيقا در زماني كه بازنگري استراتژي اين كشور در افغانستان مورد بحث مي باشد، همين مساله يا خصوصيت خاص و بارز و منحصر به فردي را كه بر روابط سياسي در افغانستان سايه افگنده است، متوجه شده و از همين رو مي توان پيش بين بود كه براي امريكايي ها اين باور به وجود بيايد كه حتا در سياست گذاري هاي كلان خود در خصوص افغانستان به جاي اين كه با دولت افغانستان وارد تعامل گردد. به صورت مستقيم با منتفذان قبايل متعدد در جنوب كشور وارد معامله گرديده و در عمل دولت افغانستان را به حاشيه بكشانند.
چنانچه چندي پيش سفير امريكا در كابل نيز گفته بود كه بايد براي مواجهه و رويارويي با خطرهاي كوچك از نيروهاي مردمي و محلي سود برد. به نظر مي رسد اين رايزني ها مي توانند مقدمه اي بر تغيير روابط اين كشور با افغانستان نيز باشند، به گونه اي كه چشم انداز تغيير يافته داخلي را نيز متصور سازند.
جالب اين كه در سياست هاي اجرايي كلان دولتي نيز اصل عيارسازي روابط بر اساس الگوهاي چندمليتي، قبيله اي يا قومي به صورت جدا از هم مورد اجرا قرار گرفته است. حتا حاكميت نيمه انحصاري جمهوريت داوود خان و بعد از آن حاكميت تك حزبي خلقي ها و پرچمي ها نيز نتوانستند اين روابط يا اين سنگ بناي روابط در افغانستان را تغيير دهند. اجراي سياست آشتي ملي نجيب الله ثابت كرد كه يكي از گزينه هاي اصلي كه از جانب حكومت نجيب الله مورد اجرا قرار گرفته بود، تحكيم روابط ميان دولت با قوميت ها و قبيله ها بود.
